قاصدک سفید من :
چه آرام و آسوده پر میزنی و به هر کجا مایلی سر میزنی - برایم چه
خبر آورده ای ؟ دلم امروز حسابی تنگ شده - امروز دلم را بر بالهای
ظریفت گذاشته ام تا آنرا برایم به شهر خوبان ببری - دلم میخواهد به
همه جا سر بکشی - دخترک فقیری را که آنروز دیدم یادت هست احوال
او را جویا باش - روزهاست به او و به بیچارگی و فلاکت و در عین
حال چهره ی زیبایش می اندیشم - دلم برایش سوخت اما حیف که 000
چه کنم
یادت باشد به سراغ پیرمرد چند روز پیش که در گرمای بالای 50
درجه تابستان شهرمان کار می کرد و عرق می ریخت بروی و خسته
نباشید بگویی - می دانم دستهایش حسابی ناتوان شده بود اما من و تو
چه میدانیم شاید مشکلات فراوانی کمر خمیده اش را خمیده تر کرده بود
-دلم برایش سوخت اما حیف که 000 چه کنم
آری - به خیلی جاها سرکی بکش و با مظلومیت خیلی ها آشنا تر شو -
آنگاه زیاد دلتنگ نخواهی بود - شاید بدانگونه کمی قانع تر شوی ----
آری ---- قاصدک خوش خبر-- پیغامهای فراوانی دارم که باید برایم
ببری و در آخر به سراغ مهربانی که در قفس سرنوشت اسیر شده برو
بگو روزگارش تلخ است - بگو من چه شبها که تا صبح اشک نریختم و
چه روزها که با یاد تو به آندورها خیره نشدم بگو من میدانستم
((((((((( روزگار غریبی است )))))))) اما چه سود آری به مظلومیت
مرغ اسیر در قفس هم بیندیش و آنگاه بازگرد - من اینجا چشم براهت
خواهم ماند - کاش به تو میگفتم به او بگویی یاد تو همراه من است 0000