بچه که بودم...

بچه که بودم

--- از جریمه های نا نوشته که بگذریم ---

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود !

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید !

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید !

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاه مان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ۰۰۰!!!!!

تو همانی شاید000

تو همانی شاید

                  تو همان آمده از راه دراز

تو همان آمده از جنگل سر سبز و مه آلود خیال

تو همان یک کس خوب خوب قصه های مادر بزرگ

تو همانی شاید

با تو شاید بشود داد به باد

همه آنچه که بود

                   با تو شاید بتوان رفت به راهی دیگر

با تو شاید بشود عاشق شد

من صداقت را میشناسم دیریست

و صمیمیت را۰۰۰

بی تو می ترسم 000!!!

بی تو از آخر قصه های مادر بزرگ می ترسم !

می ترسم از این سکوت سکسکه ساز!

می دانم ! عزیزم !

می دانم که اهالی این حدود حکایت

مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند !

اما تو که میدانی !

زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست !

زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم !

زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک !

زندگی یعنی باغ و برگ و بی پناهی باد !

زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان !

زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها !

زندگی تکرار طپش های ترانه است !

بیا و لحظه ای بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین !

باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد!

دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را

کرم های کوچک کابوس خورده اند !

تنها دستت را به من بده و بیا ۰۰۰!

صدای زخم

تو طاقت روانه را خواهی سرود>اما شمع زیرکانه تر میمیرد

گریستن جرم نیست .آدمی همواره در مصیبت آزاد است

وقتی که خرداد ماه وقتی که خرداد ماه کنار سرفه می آید

نه این سینه <هر آواری <صدای زخم

                                              صدای زخم است .

دریغا ! همین که بوی ریحان آمد

گریبان چراغ را میگیرند : که تو ای سو سو !

چرا آن شب فیتیله ات لرزید ؟!

بگذریم ! اینجاست که به باد می اندیشم :

یک صندلی در سرسرای مداین

و نگاهی طویل - تا دور دست همان ابری - که نخواهد بارید.

من نمیدانم

نمی دانم این همه دیوار- از خواب آبی ارغوان چه می خواهند !