نوبت عشق

(( نوبت ))

ما سه نفر بودیم

 دستهامان بی سایه

سایه هامان بر دیوار

و چشم هامان رو به ردپای پرندگانی که

در اوقات رویاها رفته بودند

و بعد هم اندکی باران آمد

 ما دلمان برای خواندن

 یک ترانه معمولی تنگ شده بود0

 اما صدای شکستن چیزی

 شبیه صدای آدمی آمد

 سالها بعد - از مادران مویه نشین شنیدم

 هیچ بهاری آن همه رگبار بابهنگام نباریده بود

می گویند سال 000سال کبوتر بود

0 ما دو نفر بودیم

یادهامان در خانه

 خواب هامان از دریا

و لب هامان تشنه

تنها به نام یکی پیاله

از انعکاس نوشانوش

 بعد هم اندکی باران آمد0

 ما دلمان برای دیدن

 یک رخسار آشنا تنگ دشده بود

اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی شنیدیم

0 سال ها بعد - از مادران مویه نشین شنیدیم

 هیچ بهاری آن همه رگبار نا بهنگام نباریده بود

 می گویند سال 000سال چاقو بود0

 ما یک نفر بودیم

بعد هم اندکی باران آمد000

قاصدک سفید من :

قاصدک سفید من :

چه آرام و آسوده پر میزنی و به هر کجا مایلی سر میزنی - برایم چه

خبر آورده ای ؟ دلم امروز حسابی تنگ شده - امروز دلم را بر بالهای

 ظریفت گذاشته ام تا آنرا برایم به شهر خوبان ببری - دلم میخواهد به

همه جا سر بکشی - دخترک فقیری را که آنروز دیدم یادت هست احوال

او را جویا باش - روزهاست به او و به بیچارگی و فلاکت و در عین

حال چهره ی زیبایش می اندیشم - دلم برایش سوخت اما حیف که 000

چه کنم

 یادت باشد به سراغ پیرمرد چند روز پیش که در گرمای بالای 50

درجه تابستان شهرمان کار می کرد و عرق می ریخت بروی و خسته

نباشید بگویی - می دانم دستهایش حسابی ناتوان شده بود اما من و تو

چه میدانیم شاید مشکلات فراوانی کمر خمیده اش را خمیده تر کرده بود

-دلم برایش سوخت اما حیف که 000 چه کنم

آری - به خیلی جاها سرکی بکش و با مظلومیت خیلی ها آشنا تر شو -

آنگاه زیاد دلتنگ نخواهی بود - شاید بدانگونه کمی قانع تر شوی ----

آری ---- قاصدک خوش خبر-- پیغامهای فراوانی دارم که باید برایم

ببری و در آخر به سراغ مهربانی که در قفس سرنوشت اسیر شده برو

بگو روزگارش تلخ است - بگو من چه شبها که تا صبح اشک نریختم و

چه روزها که با یاد تو به آندورها خیره نشدم بگو من میدانستم

((((((((( روزگار غریبی است )))))))) اما چه سود آری به مظلومیت

مرغ اسیر در قفس هم بیندیش و آنگاه بازگرد - من اینجا چشم براهت

خواهم ماند - کاش به تو میگفتم به او بگویی یاد تو همراه من است 0000

نگاه که می کنی

نگاه که می کنی

آفتاب

با طلوع سبز چشمانت

به سجده می رود

و تمام دشت

از بارش آرام نگاهت مترنم می شود

نگاه که میکنی

دلم ویرانه ای می شود

و تو باز

پلک می زنی

صبور و آرام

و من با حسرتی غریب

بی صداتر از هر زمانی

اندوه خویش را می بارم ۰۰۰

دو خورشید به هم خیره شده000

همه میدانند

همه میدانند که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را دیدیم ۰

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم ۰۰۰

همه می ترسند!

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم !۰۰۰

همه می دانند !

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان

ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی -- محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند ۰۰۰