نوبت عشق
ما سه نفر بودیم
دستهامان بی سایه
سایه هامان بر دیوار
و چشم هامان رو به ردپای پرندگانی که
در اوقات رویاها رفته بودند
و بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای خواندن
یک ترانه معمولی تنگ شده بود0
اما صدای شکستن چیزی
شبیه صدای آدمی آمد
سالها بعد - از مادران مویه نشین شنیدم
هیچ بهاری آن همه رگبار بابهنگام نباریده بود
می گویند سال 000سال کبوتر بود
0 ما دو نفر بودیم
یادهامان در خانه
خواب هامان از دریا
و لب هامان تشنه
تنها به نام یکی پیاله
از انعکاس نوشانوش
بعد هم اندکی باران آمد0
ما دلمان برای دیدن
یک رخسار آشنا تنگ دشده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی شنیدیم
0 سال ها بعد - از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نا بهنگام نباریده بود
می گویند سال 000سال چاقو بود0
ما یک نفر بودیم
بعد هم اندکی باران آمد000