رو به غروب000

((رو به غروب ۰۰۰))

ریخته سرخ غروب

                      جا به جا بر سر سنگ

کوه خاموش است ۰

              می خروشد رود ۰

مانده در دامن دشت 

             خرمنی رنگ کبود ۰

سایه ی آمیخته با سایه  

 سنگ با سنگ گرفته پیوند۰

روز فرسوده به ره می گذرد ۰

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند ۰

جغد بر کنگره ها می خواند ۰

لاشخور ها -سنگین -

از هوا تک تک - آیند فرود :

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار زجا چشمانش 

ز پریشانی او

مانده دو گود کبود ۰

تیرگی می آید ۰

دشت می گیرد آرام ۰

قصه ی رنگی روز

می رود رو به تمام

شاخه ها پژمرده است ۰

سنگ ها افسرده است ۰

رود می نالد ۰

جغد می خواند ۰

غم بیامیخته با رنگ غروب ۰

می تراود ز لبم قصه ی سرد ۰

دلم افسرده در این تنگ غروب ۰۰۰                               

همان بوسه 000

وقتی کبوتر واژه ئی

در تور بی طناب ترانه می افتد

بر می دارمش

                 می بوسمش

و رهایش می کنم !

همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست !

به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت

نمی دهم !

نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم !

نمی خواهم از پی واژه تا پلکان کتاب و

کوره راه لغت نامه سفر کنم !

تنها می خواهم ۰

دمی سر بر شانه ئی بگذارم

و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم !

دیگر اینکه چرا شانه ئی آشناتر از

سپیدی کاغذ و قلم نمی یابم

جوابش در چشم های توست

که شهد نام و شکوه آغوشت را

از گریه های من دریغ می کنی !

حالا اگر کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست !

لحظه ئی به دور از قافیه های غرور و

گلایه به من بگو

آیا تمام این ترانه های اشک آلود

به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی

نمی ارزد ؟

 

کسی باور نخواهد کرد 000!

کسی باورنخواهد کرد

که مردی - پیش چشم خلق - بی فریاد - می میرد!

نه بیمار است

             نه بر دار است

نه در قلبش فروتابیده شمشیری

نه تا پر در میان سینه اش - تیری -

کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد - تدبیری !

-لبش خندان ودستش گرم

نگاهش شاد

توپنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد

اما من به چشم خویش می بینم

نه آن تندی - که آتش می دواند شعله در نیزار

نه آن تلخی - که می سوزد تن آئینه در زنگار

دارد از درون خویش می پوسد !

بسان قلعه ای فرسوده -

کز طاق و رواقش خشت می بارد -

فرو می ریزد از هم

در سکوت مرگ

بی فریاد !

چنین مرگی که دارد یاد ؟

کسی آیا نشان از آن تواند داد؟

نمی دانم

که این پیچیده با سرسام این

آور

چه می بیند در این جانهای

تنگ وتار

چه می بیند در این شبهای وحشت بار

نمی دانم ۰

ببینیدش !

لبش خندان و دستش

                    گرم

                           نگاهش شاد

نمی بیند کسی اما ملالش را

چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را !

فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را

صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را۰

کسی باور نخواهد کرد ۰۰۰

   

 

 

اشتباه از ما بود 000

اشتباه از ما بود۰۰۰

اشتباه از ما بود

که خواب سرچشمه را در خیال پیاله دیدیم !

دست هامان خالی

دل هامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما !

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای

پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید - پاکتی سیگار - گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن بسیار است ۰

ای همیشه خوب

((ای همیشه خوب))

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

 زیر آفتاب داغ بوسه هات

-- ای زلال پاک !--

جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !

ای همیشه خوب !

ای همیشه آشنا !

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو !

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک !