بچه که بودم...
بچه که بودم
--- از جریمه های نا نوشته که بگذریم ---
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود !
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید !
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید !
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ۰۰۰!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:32 توسط پیمان
|